تبليغاتX
قهوه ی تلخ

قهوه ی تلخ

 

 

 

این فنجان قهوه هم دیگر قابلیت خوردن ندارد.

بیش از حد تلخ است.

شاید کم ظرفیتی از من است.

نمی دانم!

 بر، سردر کافه ام  می نویسم:

با عرض شرمندگی

این کافه هم  تعطیل شد...

امیدوارم هر بدی که از من دیدید ببخشید.خداحافظ.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:25 توسط قهوه ی تلخ |


 

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد مثل خوردن یه فنجون قهوه ی داغ تو هوای برفیه.درسته که هوا رو گرم نمیکنه ولی آدمو دلگرم  میکنه...

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط قهوه ی تلخ |


همین الان پشت پنجره ی اتاقم  یه بچه گربه داره میو میو می کنه.

از صداش متنفرم.زجر می کشم.ناله های وحشتناکی می کنه.

انگار مثل من شاهد خراب شدن سقف آرزوهای یه عزیزه.

انگار مثل من می خواد گریه کنه ولی یکی با خنجر رو به روش ایستاده که می گه:

آهای بچه گربه ی کثیف تو فقط می تونی ناله کنی.می فهمی؟

اونم سرشو بندازه پایینو به ناله کردنش ادامه بده.

انگار مثل من  می تونه آدمای کثیفو  بشناسه.با دیدنشون امونی نمی ده فقط ناله می کنه.

انگار مثل من می خواد یه گربه ی دیگه بشه ولی تو زندون همون گربه قبلیه ی وجودش گرفتار شده.

انگار مثل من می خواد به همه ی آدما بگه:

آدما من فقط یه بچه گربه هستم.تو رو خدا بهم رحم کنید.تو رو خدا...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:43 توسط قهوه ی تلخ |


 

دوباره من دوباره تو

دوباره آه  دوباره درد

لحظه ی تلخ یک وداع

فنجونی از قهوه ی سرد

لحظه ی مکث دو نگاه

نگاه تو نگاه من

جون می ده تو چشای تو

نگاه بی گناه من

          ***

نشستی روبه روی من

نگات پر از غم عزیز

این دم آخر جون من

غصه نخور اشکی نریز

         ***

این نفسای آخره تو این شب جهنمی

نگات می گه می خوای بری

می گم نرو فقط همین...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:54 توسط قهوه ی تلخ |


 

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم:سلام حافظ گفتا:علیک جانم

گفتم:کجا روی؟گفت:والله خود ندانم

گفتم بگیر فالی گفت:نمانده حالی

گفتم:چگونه ای؟گفت:دربند بی خیالی

گفتم: که تازه تازه شعروغزل چه داری؟

گفتا: می سرایم شعر سپید باری

گفتم: ز دولت عشق،گفتا کودتا شد

گفتم: رقیب،گفتا کله پا شد

گفتم: کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟

گفتا: شد ستاره در فیلم سینمایی

گفتم: بگو،زخالش،آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم: بگو،ز مویش گفتا که مش نموده

گفتم: بگو،ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم: چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم: کجاست جمشید؟جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم: بگو،ز ساقی حالا شده چه کاره؟

گفتا: شده است منشی در دفتر اداره

گفتم: بگو،ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بگو،ز محمل یا از کجاوه یادی

گفتا:پژو،دوو،بنز یا گلف نوک مدادی

گفتم: که قاصدت کو؟آن باد صبح شرقی

گفتا: که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟

گفتا: به پست داده،آورد یا نیاورد؟

گفتم: بگو،ز مشک آهوی دشت زنگی

گفتا: که ادکلان شد در شیشه های رنگی

گفتم: سراغ داری میخانه ای حسابی؟

گفتا: آنچه بود از دم گشته چلوکبابی

گفتم: بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان

گفتا: نمی هراسی از چوب پاسبانی؟

گفتم: شراب نابی تو دست و پا نداری؟

گفتا: به جاش دارم وافور با نگاری

گفتم: بلند بوده موی تو آن زمان ها

گفتا:به حبس بودم از ته زدند آ نها

گفتم: شما و زندان؟حافظ مارو گرفتی؟

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:7 توسط قهوه ی تلخ |


انسان ها برای خیانت آفریده شده اند انسانی که زاده ی خیانت است نباید از خیانت بهراسد!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:20 توسط قهوه ی تلخ |


سلام

بابا این چه وضعیشه دیگه؟

از امتحاناتت تعطیل می شی داری راتو مثه بچه آدم می گیری می ری خونه .هنرستان بغل مدرستون تعطیل میشن(دخترونه)یه مشت آدم بسیار شریف (برعکسش)میان بیرون و چیزایی می بینی که مجبور می شی وایسی و نگاشون کنی...

مجمع علما پس از بیرون اومدن از حوزه ی اسلامی!به کوچه ی بغلی که بسیار نورانی ست!مراجعه کرده

میز گرد برای انجام عبادت فراهم میکنند.

حالا اینو داشته باش:یکی یه رژ صورتیو قرمز اون یکی یه خط چشم آبی و مشکی و اون یکی هم یه جعبه ژل مو از کیف گرامی بیرون آورده و شروع به بتونه کاری می کنند...

حالا کی بکن کی نکن!!!

جملگی رو میدن دست اولی از سمت راست.اول در رژو باز میکنه صورتیه رو می ماله...

بغلی:کم بمال به ما هم برسه.خوب وای سا لبام هنوز قووووووووووووووولوووووووه ایییییییییییییییی نشده!!

قرمزرو باز میکنه حالا کی بمال کی نمال!

می ده بعدی.حالا می ره سراغ خط چشم.اون قدر محکم می کشه که سرش میشکنه.

علما:اه حواست کجاست؟حالا تراش از کجا گیر بیاریم؟

به بنده:(با همون حالت ناز نازی و لهجه تهرونی کرده)ببخشید خانم شما تراششششششش دارییییییییییییییید؟

بنده: (من به گور بابام نه  به گور بابات خندیدم که  به تو تراش بدم)نخیر ندارم.

علما:وای چه بد شد حالا طوری نیست اون مشکیه رو می زنیم.

رفتن سراغ مشکیه.این دفعه بااحتیاط تر.این قدر کشیدکه انگار یکی پا چشش بادمجون کاشته .داد به بغلی..

حالا ژل مو را به اندازه 3قاشق غذاخوری ریخت رو دستش و مالید به این موهای شب عید حموم رفتش.دیگه از صورتشم داشت ژل می چکید!!

یکی پس از دیگری به این ترتیب.تا این که نوافل و فرایض الهی پایان یافت و از محضر تلاش بسیارمرخص شدندو خواستند به محضر علمای مذکر حاضر شوند.

صدای زنگ موبایل ها:

-Im calling u وای فرشاده...

-موشولینا کجاین؟دنیال دامن کوتاین.آرمینمه...

-دوپ دوپ دوپ...زانیار...قسم به تو من دلمو...وای فربده...

و دوتای بعدی هم کمی با تاخیر به همین ترتیب..

ما هم گوشیمونو از جیبمون درمیاریمو یه نیم نگاهی بهش می ندازیم و میگیم:خدا شانس بده!!!

خوب اونام که رفتن.ما هم که از تعجب دو شاخ بسیار شکیل بر روی سرمون دراومده بود راه بدبختی خودمونو پیش گرفتیم.

ولی نمی دونم جدی هدفشون از این کارای مسخره چیه.مثلا صورتاشونو مثه میمون میکنند که چی بشه؟

حالا جالب این جاست که بعضی پسرا خوششون میادو حتی دنبال این جور دخترا راه میوفتن.

نمی دونم چرا بعضیاشون که ان قدر میمون پسندن راه میوفتن تو خیابونا.خوب باغ وحش که پره.

موندم چرا تشریف نمی برن!!!!!؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:26 توسط قهوه ی تلخ |


فنجان قهوه ام بر روی میز

چشمانم خیره به دیوار

دستانم مشت کرده بر روی پاها

اشک ها مانده در میان را ه ها

کسی در این نزدیکی هست؟

خدایا تو هم مرا گم کردی

ولی بوی دستانت هنوز برجاست

چه سکوت سردی

هیاهوی باران

می کوبد بر این دیوار

مردی با فانوسش از دور می آید

شاید تو باشی

تنها

ای خدا...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:8 توسط قهوه ی تلخ |


سلام به دوستای گلم.

باید به عرضتون برسونم که بدبختیام(همون امتحانام)داره شروع می شه.و من از امروز به مدت ۱ماه در خدمتتون نیستم.البته با خوردن قهوه های تلخ شبانه همواره به یادتونم.امیدوارم هیچ وقت مثل من بدبخت نشید و همیشه موفق و سربلند باشید.خداحافظ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:49 توسط قهوه ی تلخ |


سازش را در آغوش گرفت و خود را به قله رساند.می گریست و می نواخت.چشمانش کم سو شد.دستانش زخمی.جسمش پژمرده.اما قلبی سرشار از عشق که هر لحظه انعکاس صدایش تن ها را به لرزه می انداخت.آری این چیزی جز معجزه ی عشق نبود..

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:49 توسط قهوه ی تلخ |


زندگی...
شاید قهوه ی تلخی باشدکه با نوشیدنش ابروانت را در هم گره بزنی و بگویی لطفا یک نوشیدنی شیرین بیاورید.غافل از این که قهوه هم با آن همه تلخی با کمی شکر حتما شیرین می شود....


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

مرداد 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387


Links

دوستی که منو یاد....انداخت
کتایون عزیزم
کلبه ی عشق
دوست جونم:گندم خانم
همه چی اما هیچی از این پسره
طنزنوشت های صادق عبداللهی
مسافر زمان
وبلاگ هواداران فرخ
سوگلی(سوگند خانم)
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :